حق_ شعر آیینی

خرید بک لینک
ای خلق بدانيد چه شوری به جهان هست
تا زمزمه اش بر قلم و ورد زبان هست

مقصود٬ سر بی بدن و تشنه لبش نيست
هر جا که روی خون به زمين روی سنان هست

آوازه اش از حق طلبی مانده که امروز
از عاشقی اش در دل هر ذره نشان هست

سر از تن حق گشته جدا جسم که فانيست
هر شاخه ی گل را که سرانجام خزان هست

شد کرب و بلا مقتل خورشيد دو عالم
کوریم ولی نور به هر گوشه عيان هست

جبر است که حق را بخدا وا بگذاریم
مختار که باشی به جهان دادستان هست

حق جویم و حق گویم اگر چند گنه کار
از کشتی مهرش به دل اميد امان هست

نادانی محض است که مقصود نبينيم
بر دوش خرد محنت این بار گران هست

حق عين یقينست که آیين حسين است
ورنه که چنان لقلقه ای بين دهان هست

داغی عجب از خون زده بر چهره ی تزویر
هرچند که داغش به دل پير و جوان هست

یک دم نرسيدیم به تنهایی ات...اما
طبل" و "کتل" و "گریه" و "شور" و "هيجان" هست"

ای شور جنونت٬ تب آشفتن هر موج
شور تو کجا زین همه فریاد و فغان هست؟

ای وسعت بی سر! که خدا شرح غم توست
مشروح غم هر دو جهان در تو نهان هست

خونت به یقين آیه ی برهان مبين است
خونت خود دین است! بخوان هست..! بخوان! هست

هرچند تنت٬ زخمی طوفان زمانهاست
آواز تو در حنجر تاریخ٬ روان هست

ای "جان" که "جهان" تا ابد از نام تو "سرخ" است
تن نيست چه غم؟ عشق تو جاری است٬ که جان هست.........

((شعر از فرزانه بانو الهام کرمی))

شیدایی...

ما را در سایت شیدایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 23:30

صفحه بندی