بزم مستانه

خرید بک لینک

خود گریزان از خود و خاطر پریشانم ولی،

کعبِ دل خانه یِ او مهمان به ایشانم ولی ،

خوش بگردد چرخ گردون هم مدارم بر مدار،

در طواف زلف آن گیسوی افشانم ولی...

او زما پنهان نی و ما خویش پنهان از خودیم،

دیدِ سر نوری نشاید بدر تابانم ولی...

چشمِ دل روشن بگردد تا که دستوری برَد،

خود بگشتم سترِ دستوری و فرمانم ولی..

درکِ ما بیگانه و نا آشنا بادیگری،

او به ما خود آشناتر هم که میزبانم ولی..

ساقیا امشب تو و این دل چه خلوت کرده ایم،

وه که هم بدمست و هم سرمست و رقصانم ولی...

گوییا مستان دیرت خوش مدارا میکنند،

تا که هستم مست و هم مهمانِ مهمانم ولی...

امشبی؛ با هم خدایی و خداوندی کنیم،

گو که تنهامان گذارند ناخدایانم ولی...

تا سپیده مِی خوریم و هم نماز شب کنیم،

همچو رندان باده نوشِ می ز پیمانم ولی...

محتسب؛تا به سحر وقت گرفت "ابراهیم"،

خود بدانم که بدانم که "ندانم" ولی................

خرداد نود و پنج

ابراهیم حسینی

شیدایی...

ما را در سایت شیدایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 23:31

صفحه بندی