خود گریزان از خود و خاطر پریشانم ولی،
کعبِ دل خانه یِ او مهمان به ایشانم ولی ،
خوش بگردد چرخ گردون هم مدارم بر مدار،
در طواف زلف آن گیسوی افشانم ولی...
او زما پنهان نی و ما خویش پنهان از خودیم،
دیدِ سر نوری نشاید بدر تابانم ولی...
چشمِ دل روشن بگردد تا که دستوری برَد،
خود بگشتم سترِ دستوری و فرمانم ولی..
درکِ ما بیگانه و نا آشنا بادیگری،
او به ما خود آشناتر هم که میزبانم ولی..
ساقیا امشب تو و این دل چه خلوت کرده ایم،
وه که هم بدمست و هم سرمست و رقصانم ولی...
گوییا مستان دیرت خوش مدارا میکنند،
تا که هستم مست و هم مهمانِ مهمانم ولی...
امشبی؛ با هم خدایی و خداوندی کنیم،
گو که تنهامان گذارند ناخدایانم ولی...
تا سپیده مِی خوریم و هم نماز شب کنیم،
همچو رندان باده نوشِ می ز پیمانم ولی...
محتسب؛تا به سحر وقت گرفت "ابراهیم"،
خود بدانم که بدانم که "ندانم" ولی................
خرداد نود و پنج
ابراهیم حسینی
شیدایی...
ما را در سایت شیدایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91